![]() |
![]() |
|
| دل نوشته های آزاده فیروز |
|
مفهوم کلی شعر پست قبل که به زبان مازندرانی سروده شده :
فیروز کلا مادر عزیزم می گفت دختر هر وقت دلت گرفت به یاد فیروزکلا بیفت به یاد همسایه ها و کارگران و غذای محلی اونجا بیفت مادر عزیزم می گفت دختر هر وقت دلت گرفت صبح زود برو بالای کوه و خدا رو صدا بزن به خدا بگو که خدای عزیزم خدای خوبم دلم رو از غصه ها جدا کن به دلم آرامش بده و دل تنگی منو التیام ببخش :آزاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/10ساعت 9:19 توسط آزاده فیروز |
|
فيروز کلا (پيرس کلا)
مه جان مار Me ja ne mar گته کیجا get kija هروقت تی دل بییت بوه Har vaght ti پیرس کلا* ره یاد هاکن Pires kala re yad haken همسایگون hamsayegoon برزگرون barzegaroon تامه پلا ره یاد هاکن Tame pelare yad haken مه جان مار Me jane mar گته کیجا get kija هروقت تی دل بییت بوه Har vaght ti سوایی سر Sevaii sar بوور سر کوه و ونگ هاکن Bour sare kouho vang haken خدا خدا خدا هاکن Kheda kheda kheda haken بوو خداجان جان خدا Bou kheda jaan jaane kheda غصه هاره می دل جه جدا هاکن Ghossehare me dele jaa jedaa haken بلار مه دل آرووم ووشه Belar me می بییته دل ره وا هاکن Me baiite : آزاده : ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * پیرس کلا یا همون فیروز کلا ده دوست داشتنی من از توابع کجور در ۶۰کیلومتری نوشهر براي آشنايي بيشتر به لينك زير مراجعه فرماييد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/10ساعت 9:18 توسط آزاده فیروز |
|
|
«تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن» با عشقت رامم کن به چمنزار تنهاییم بیا «صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم » «همچون آهو که جفتش را » آنگاه من رهیده از تنهایی همیشگیم به سویت خواهم آمد تو آنسوی دشت ایستاده در نسیم نگاهت به سوی من با لبخندی بر لب و آغوشی گشوده
«تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن» :آزاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 10:57 توسط آزاده فیروز |
|
|
پرنده من به سویم بیا پرواز کن بادهای سرد برتو اثر نخواهند کرد اگر عشق مرا در سینه داشته باشی پرواز کن صدای موزون بالهایت سرافکنده خواهد کرد بادهای مزاحم را به سویم بیا : آزاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 10:55 توسط آزاده فیروز |
|
|
و من تهی از خالی ایستادم در برابر من براستی که آدمی حقیر است رنجهای بشر تمامی ندارد آنگاه که در برابر ظلم خاموش ماندیم فروختیم خویش را به من صلیب خویش را بردوش می کشیم بی هیچ حرفی با نگاهی به فردایی که می آید :آزاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 9:59 توسط آزاده فیروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آزاده هرچه می نویسد از دلش بر می آید
چرا که دانش آموخته ریاضیست و ادبیات تحصیل ننموده و امیدوار است اهل فن به بزرگواری - عدم تبعیت از اصول و فنون شعریش را عفو نمایند |
| نوشته های پیشین |
|
86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 |
| پیوندها |
|
خورشید حق |
|
RSS
|